ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
31
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
مىتوانست فيميون را بنگرد . فيميون به نماز برخاست و سرگرم نيايش به درگاه پروردگار بود كه ناگهان مارى بزرگ به دو روى آورد . فيميون ، همين كه چشمش به مار افتاد دعائى خواند و مار در دم جان سپرد . ولى صالح كه مار را ديده بود و نمىدانست چه بر سر مار آمده ترسيد از اين كه فيميون را نيش بزند و بكشد . از اين رو فرياد زد : « فيميون ، مواظب باش ، مار دارد به طرف تو مىآيد ! » ولى فيميون هشدار او را به چيزى نشمرد و نماز خود را دنبال كرد تا روز به شب رسيد . در عين حال ، دريافت كه صالح او را شناخته است . همين كه عبادت فيميون به پايان رسيد ، صالح با او هم سخن شد و گفت : « خدا مىداند كه من هرگز كسى را به اندازهء تو دوست نداشتهام . بدين جهة تصميم گرفتهام كه هر جا مىروى همراهت باشم . » فيميون همراهى او را پذيرفت . از آن پس صالح هميشه با او بود . فيميون هر گاه بر كسى مىگذشت كه به وى آسيبى رسيده بود دربارهء وى دعا مىكرد و او از آن آسيب رهائى مىيافت ، ولى اگر مرد آسيب ديدهاى او را به نزد خود فرا مىخواند پيشش نمىرفت . مردى از مردم آن قريه پسرى داشت كه نابينا بود . اين پسر را در اتاقى نهاد و روپوشى رويش كشيد ، بعد به فيميون گفت : « مىخواهم در خانه خود تعميراتى بكنم و يك كارگر ساختمان مىخواهم . بيا به خانهء من تا براى كار با هم قرار بگذاريم . »